|
ghasem
مدیر بخش طنز و تلخند

 وضعيت: آفلاين 11 آبان ماه ، 1388 تعداد ارسالها: 114 امتياز: 0 تشکر کرده: 1 تشکر شده 13 بار در 13 پست
محل سكونت: فین (ع)
|
ارسال شده در:
شنبه، 7 آذر ماه ، 1388 16:38:44
موضوع مطلب: پیرمرد.. |
|
|
پیرمرد صبح زود از خانه اش خارج شد .
در راه با یک ماشین تصادف کرد و اسیب دید. عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند.
پرستاران ابتدا زخم های پیرمرد را پانسمان کردند
سپس گفتند : باید از شما عکس برداری شود تا جایی از بدنتان اسیب ندیده باشد.
پیرمرد غمگین گفت که عجله دارد و نیازی به عکس برداری نیست.
پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند.
پیرمرد گفت : زنم در خانه سالمندان است. هر روز صبح می روم و با او صبحانه می خورم. نمی خواهم دیر شود.
پرستاری گفت : ما به او موضوع را خبر می دهیم.
پیرمرد با اندوه گفت : خیلی متاسفم. او الزایمر دارد چیزی را متوجه نمی شود. حتی مرا هم نمی شناسد.
پرستار با حیرت گفت : وقتی نمی داند شما چه کسی هستید چرا هر روز برای صرف صبحانه پیش او می روید؟
پیرمرد با صدایی گرفته با آرامی گفت : اما من که می دانم او چه کسی است .
© _________________ ××× تنها در باغ ×××
|
|